تبليغاتX
تمام آینه ها فراموشم کرده اند...
شعر معبدی مقدس است که همه کس را بدان راه است حتی آن راکه چارقی به پا دارد و یا با پای برهنه می آید.
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


تمام آینه ها فراموشم کرده اند...








 

میدونم کمی طولانیه ولی اگه میخواهید بهتر منو بشناسید تا آخرش رو بخونید...

دوستدار همه مخاطبین عزیز

زهراــ ه

............................................................

در زندگی من مشکلات و دست انداز های جدیدی پیش اومده بود که فکر میکردم دیگه به اخر راه رسیدم میتونم به جرات بگم که انگیزه ام رو برای زندگی از دست داده بودم یعنی در زندگی بیست و چند ساله ام بارها و بارها  این احساس رو تجربه کرده بودم...یک جور حس ناتوانی مثل کسی که بازی رو باخته و دیگه کار ی از دستش بر نمیاد...اما هر  بار خدای بزرگ و مهربونم به نوعی باهام راه میومد و  اما هر بار که به بن بست میرسیدم بعد از مدتی خودم انگشت به دهان میموندم که این راه جدید رو دیگه از کجا پیدا کرده بودم

این بار ...اولش رو آوردم به مطالعه کتابهای روانشناسی...یک جلد ...دو...سه..نمیدونم چند تا شد ولی هرکسی بهم کتابی رو معرفی میکرد فوری به سراغش میرفتم باجمله هایی تقریبا مشابه...

 

همیشه راه حل بهتری وجود داره.

معمار سرنوشت خود باشیم.

در زندگی همان چیزی رو بدست می آوریم که انتظارش را داریم.

جهان بیرون بازتابی  از جهان درون ماست.

باید تمام توان خود را صرف تداوم اندیشه های مثبت کنیم.

برای ایجاد انگیزه ابتدا سراغ غیر ممکن ها بروید

و...

من کم بیش این جملات رو قبول داشته و دارم و خیلی سعی کردم که این مطالب رو به نوعی عملی کنم حتی فید بک اونها رو گاهی در زندگی و رفتارهی  شخصی خودم میدیدم ولی نمیدونم چرا تداوم نداشتند...انگار این بار خدا چیزی رو برای من کنار گذاشته بود که بین واو به واو این کتاب ها  وحتی عبادت هام پیداش نمیکردم.

مدتی گذشت...بدون سابقه ذهنی به من پیشنهاد کار شد...

حدس میزنید چه کاری؟

یک کار فرهنگی...همون چیزی که در وجود من بود همیشه...و من عاشقش بودم.

یک کار فرهنگی اما.... در مدرسه ابتدایی اون با یک سری بچه های استثنایی!!

استثنایی که میگم همه فکر میکنند اون بچه ها معلولیت جسمی و یا ذهنی دارند..

نه تما اونها سالم هستند و باهوش حتی با استعداد تر از همه بچه های عادی

اما با یک تفاوت...

اولش خیلی برام سخت بود و ناراحت کننده حتی با خودم میگفتم: اینم یک بدشانسی دیگه...اینم یک مشکل رو همه مشکلاتم. من با این روحیه حساس کجا و اینجا کجا.

ولی بعد از یک مدت کوتاه...

فهمیدم اینجا کجاست..همون جواب به سوال های من .همون که تو  هیچ چهار گزینه ای پیداش نمیکردم همون هیچ کدامی که دنبالش بودم و حالا شده بود راه فرار یا راه چاره برای تمام گره های کور زندگیم.

این مدرسه کوچیک و کم جمعیت سی چهل تا دنیای بزرگ  و دست نیافتنی رو تو خودش جا داده بود. یعنی همون بچه های استثنایی.

شاید خود خواهی باشه اگه بگم خدا این بچه هارو واسه من و من رو واسه اونا خلق کرده! اینم یک فلسفه است دیگه مگه نه؟

..............................................................

عده ای از این بچه ها در بهزیستی زندگی میکردند با پدران و مادرانی که رهاشون کرده و یا صلاحیت تربیت بچه رو نداشتند.بچه هایی که انگار با یک دنیا گناه نکرده رها شدند و به این سرنوشت تاریک دچار.

حس نا امیدی تو چشمای معصومشون موج میزد... و من تازه فهمیدم چقدر کوچک بودم  و چقدر زود خودم رو میباختم

اون بچه ها با تمام نا امیدی و انگیزه های نداشتشون دارند میجنگند . مثل بقیه بچه ها بازی میکنند..مشق مینویسند..میخندند...تو سر و کله هم میزنند...و گاهی برای تنهایی هاشون گریه میکنند و اون موقع است که من کم میارم و سکوت میکنم با تمام وجود سکوت میکنم.

نمیخوام وارد احساسات شخصی خودم بشم.

دلم میخواد از بچه ها بگم...

یه عده دیگه بچه های طلاقند که به علت یک سری نا هنجاری ها و وضعیت نا مناسب خانواده خیلی مدارس ردشون میکنند.

یکی از این دختر های کوچولو...دانش اموز سوم ابتدایی...یک روز حرفایی زد که من باز هم کم آوردم مثل وقتهای که گریه میکردند. فقط تنها کاری که کردم نگاهمو از چشای قشنگش دزدیم و آروم موهای بلند و مشکیشو نوازش کردم همین.

آخه خدای من مگه یک ذهن تازه کار و 9 ساله چقدر ظرفیت داره .

باورم نمیشد که من اونقدر صبور باشم که این حرفا رو حتی بشنوم اون هم از زبون یک گل سرخ که دلش پاییزه و خسته از تموم دنیا ...حرفایی که برای دهان کوچیکش خیلی بزرگ بودند...

.....................................................

خانم بابام که زن گرفته زنش هم میگن درست و حسابی که نیست از اون زن صیغه ای هاست تا اون هست من خونه بابام نمیرم اما میدونم بابام هنوز منو دوست داره...

مامانم خواستگار داره...خوب اونم جوونه باید بره دنبال زندگیش تازه اگه من شوهر کنم که اون خیلی تنها میشه...

اما اگه مامانم شوهر کنه من دیگه باهاش نمیمونم...

راستی خانم...(با خنده)من دیشب فرار کردم

گفتم :کجا ؟

گفت: بستنی فروشی

گفتم:بعدش؟

گفت: خوب بستنی خوردم و یه دوری زدم

گفتم: تنها؟

گفت:آره دیگه

گفتم:شب

گفت:آره دیگه

 و من بی حس شدم به همین خاطر نمیتونم از احساسم بگم.

اون دخترک فرار کرده بود چون فکر آینده سیاهش دیوونش میکرد فکر آوارگی...بی سرپناهی فکر بزرگ شدنی بدون انگیزه..که از همین حالا زندگیشو سیاه کرده بود.

بقیه بچه ها هم تقریبا همین طور

 

تا اینکه خبری منو آتیش زد...خبر خودسوزی مادر یکی از همین بچه های طلاق...

یک زن جوون و زیبا.

و حالا یک دختر ده ساله بودو تنها یی اما...مثل آب بر آتش

سرد ...آروم و بی خیال که هیچکس هنوز نفهمیده چرا...چرا اینقدر آرام و صبور...

و من که ماجرا رو از زبون خودش شنیدم...

گفت:خودکشی

گفتم :با چی؟

گفت:کبریت

گفتم :چرا

گفت:آقا ناصر که دوستش داشت ولش کرد اونم خودشو آتیش زد...

و بعد خندید  و من هم خندیدم

نمیدونم چرا اما خندیدم شاید به خنده دخترک و شاید از سر نا چاری.

اما بعدش یک دل سیر گریه کردم اما دخترک گریه نکرد...نگرانش هستم خیلی زیاد...بقیه حرفامو در شعرم گفتم لطفا  تا آخرش رو بخونید.

 

 

حرف آخر من:

یک روزی فکر میکردم دنیا و زندگی منو فراموش کرده اما حالا این منم

که  دنیا رو فراموش کردم و حتی خودم رو...با این بچه ها خیلی چیزا رو از یاد بردم و خیلی های دیگه رو یاد گرفتم.

این پست خیلی طولانی شد شعر رو بعدا مینویسم.

فعلا خدا نگه دار

یا علی

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:21  توسط زهرا_ه  |